این داستان رو بدون اینکه هیچ ارتباط متنی در کار باشه به فرشته جیران و نرگس تقدیم می کنم.
Even a happy life cannot be without measure a darkness-C.G.YUNG
حتي يك زندگي سعادتمند نيز نمي تواند بدون كمي تاريكي باشد (ك.گ.يونگ)
ادامه مطلب
سینما تئاتر ادبیات
این داستان رو بدون اینکه هیچ ارتباط متنی در کار باشه به فرشته جیران و نرگس تقدیم می کنم.
Even a happy life cannot be without measure a darkness-C.G.YUNG
حتي يك زندگي سعادتمند نيز نمي تواند بدون كمي تاريكي باشد (ك.گ.يونگ)
کردن نگاهی کنند.
زجرآورترین و عدد فرد در سایت دیباچه

فردا برای من روز خاصی است ،از معدود روزهایی که دوست دارم سروقت به دانشگاه برسم ،فردا اولین جلسه ی کلاس داستان نویسی را با استاد امیر حسن چهلتن دارم وچون نمی توانم شادی و سرخوشی ام را از این بابت پنهان کنم با نوشتن این پست با شما قسمتش می کنم
– هوا ابری بود وبغض آلود مرد جوان پیشتر بعکس عامه به چشم وطلب باران بقدم زدنی های طولانی می رفت و اگر باران می گرفت زیر لب شعرخوانی می کرد به چنان لطافتی که توگویی ذکر شبی ،آسمان بود، دل او و بارش عشق . رگبار خاطرات وچه عشق های سرخورده و یا در سینه مانده وچه خیابان های یک طرفه ی بی درخت و...و...و...
اما دیگر او را پای رفتن نبود ،واین ایستایی سببی جز از ضعف داشت باران وشعر وعشق دیگر فاقد آن وجاهت وشرافتی بودند که اورا سببی باشند . کنار پنجره ایستاده بود وسعی داشت تا فاصله ی یازده طبقه ایش با زمین را از راهی "بغیر از آسانسور و راه پله کم کند" اما به ناگاه پیش ازرسیدن به هر نوع پاسخی برای معمای "کم کردن فاصله بدون دخالت آسانسور وراه پله" تصیمیم گرفت به عموی عزیز ، آخرین فامیل بازمانده اش ،کسی که گذر ایام ذره ای از ایمان به آرمان هایش در باب جامعه ی بی طبقه نکاسته ، نامه ای بنویسد . بیدرنگ کاغذ وقلمی دست وپا وشروع به نوشتن کرد.
« سلام عموی عزیز داشتم روی فرضیه ای درباب طی کردن مسافت فارغ از مرکب و راه کار می کردم که به ناگاه چهره یتان در نظرم آمد و تصمیم گرفتم ورق پاره ای برایتان قلمی کنم.
می دانید عمو جان در خرابه های آرمان شهر بی طبقه ای که شما درآن سر می کنید ( ومقرر بود انسان درآن تنها دو ساعت در روز کار کند وبیست ودو ساعت بقیه را به لیجر§ بپردازد و شعر بگوید وبنویسد وعشق بورزد و ... ونفس بکشد) تراکم یک مسئله ی اساسیست و آمار وارقام ونشان می دهند که یک جای محاسبات غلط از آب درآمده و به قول بچه های محله ی کشتارگاه (که آن شاعره ی جوانمرگ درباره ی شان گفته: ) که خاک باغچه هاشان هم خونیست وآب حوض هاشان هم خونیست وتخت کفش هاشان هم خونیست... نشد که بشه ، بی طبقه گی باعث کمبود جا برای زیستن شده ، ارسطو علیه الرحمه بر وحدت زمان ،مکان وموضوع تأکید کرده ودر جامعه ی بی طبقه فرد مورد احترامیست بنابراین به میزان کمبود مکان زمان نیز کم است پس کمبود وقت نیز بیداد می کند وبه همان میزان که این دو کم هستند وکمبود شان بیداد می کند موضوع نیز کم است و کمبودش بی داد می کند وهر موضوعی نیاز مند ایده ایست که باتوجه به آن وحدت کذائی در جامعه ی بی طبقه کمبود ایده هم احساس می شود . بله ایده ! ایده ای برای زندگی کردن – نوشتن – خندیدن – گریستن – نفرت – عشق ورزی – دوست داشتن فامیل وبالأ خره رفاقت .
مثالی از علاقه ی مشترک مان می آورم : مشکل سینمای ایران همانطور که می دانید فیلمنامه است و فیلمنامه ی خوب چه می خواهد ؟ معلوم است دیگرموضوع خوب و مضوع خوب به چه نیاز دارد؟ صد البته به ایده وایده هم که با آن وحدت کذا وکذا در ارتباط است ...وباید نتیجه گرفت آنهم از نوع اخلاقی اش که باز هم با آن وحدت ِ ک...
پس فارغ از نتیجه گیری دریغی نیست که ما در این جامعه ی بی طبقه سال به سال همدیگر را نبینیم وصحبتی نکنیم ویا حتی از هم بی خبر بمانیم تنها یک سری نشانه ها ویادها می مانند که البته مادرمرده ها همگی شان سر گشته اند ، امّا چه می شود کرد ، شهرداری حالا حالاها تراکم نخواهد فروخت و به همین ها باید ساخت .
اوه راستی داشت یادم می رفت، شما خوبید ؟ زن عمو چطورند؟ اگر ازاحوالات من بخواهید...»
– قلم را زمین گذاشت چون احوالات خودش را شخصی تر ازآن می دانست که حتی برای فامیلی بنویسد پس به سرعت فکر کردن به معمای خود را از سرگرفت . چند لحظه بعد سایه هایی را بالای سر خودش احساس می کرد او معما را حل کرده بود.

یک روز سرد اواخر پائیز بود .پسرک روی پای پدرش نشسته بود
- بابا اون چیه تو دست ِ آقاهه
- موبایله پسرم
- موبایل چیه؟
- یه جور تلفنه
- تلفن؟
- آره تلفن یادت نمیاد ؟بامامان میری خونه ی رباب خانوم زنگ می زنین به آقاجون؟...
- از سر کوچه ام باآقاجون حرف میزنیم...
- آره
یعنی هر کی از اینا داره دیگه نمیره خونه ی رباب خانوم؟
/راننده ازآیینه اش نگاه تلخی به پسرک وپدرش انداخت وبرای لحظه ای نگاهش با پدر تلاقی کرد ،هردو نگاهشان را از هم دزدیدند
ـ آ...آره
- تو چرا از اینا نداری؟
- ن...ن... ندارم دیگه
- چرا
- آخه گرونه بابا ،پول ندارم دعاکن بابا پول دارشه بخره
- یعنی تا پولدار نشی نمی خری؟
/مرد میانسالی که روی صندلی جلو نشسته بود چشم هایش را بست وسری تکان داد و زنی افاده ای که آنطرف نشسته بود با نگاهی تحقیرآمیز آوایی تولید کرد :چیش... و من عکس گرفتم/
ـ .؟.
/.؟./
.
![]()
خیلی وقت ِ پیش در خیلی خیلی بچگی ام سعی کردم در طی ِ یک پروسۀ اساسمند پژوهشی دنیای اطرافم را شناسایی و از زوایای ِ مختلف مورد بررسی قرار دهم آن هم در حالی که من با مشکل کمبود مفرط ِ زمان مواجه بودم و انتقالم از شیرخوارگاه به بخش ِ کودکان نو پا در مهد کودک (که 8 ساعت از روز را در آن می گذراندم) و افزایش ِ فضای اطرافم از تخت" یک در یک" به اتاقی با وسعت" شش در پنج "متر ونیز افزایش دوستانم از خودم به بیست و پنج نفر مرا دچار یک بحران مقیاسی کرده بود .این تغییر اندازه ی جهان اطراف برای من یک بیگ بنگ بود ومنطق استدلالی که من به آن قائل آن بودم هم تأییدش می کرد زیرا که سایز پمپرزم نیز بزرگ شده بود و... من با صبری ایوب وار تمامی این بحران ها وانفجارها را تحمل می کردم وسعی ام بر آن بود تا در روش شناسی ِ پروسۀ اساسمند ِ علمی ام خللی ایجاد نشود، مشکلات تمامی نداشت ، من باید آزمایشاتم را بروی کسی جز خودم انجام می دادم و امکان آگهی دادن هم نداشتم ، چه می توانستم بکنم؟ ناچار به این خیال خام افتادم که یکی از بیست و پنج نفر دوستم در بخش نوپایان را دعوت به همکاری کنم اما به زودی متوجّه شدم که آمار من مخدوش است زیرا که یک نفر از میان آنها مربی مهد کودک بود ودر واقع تعداد کودکان با من به بیست و پنج می رسید . به سرعت مشغول تحقیق وتفحص از میان بیست وچهار نفر دیگر شدم و با واقعیّتی تلخ مواجه شدم ، دوازده نفر از جمع دوستانم مانند من از جنس مذکر بودند و متأسفانه پروسۀ اساسمندشان زود تر از من شروع کرده بودند ودر نتیجه دوازده نفر دیگر که لزومی ندارد در مورد جنسیّت شان ابهام زدایی کنم پیش از فراخوان من در آزمایشی دیگر داوطلب شده بودند . پروسۀ اساسمند من تا مدّتی متوقف و مسکوت ماند تا آنکه روزی زن ومرد همسایه مان بعد از دعوایی طولانی با سابقه ای هم پایه ی نبرد مسکو تصمیم گرفتند پس از رفتن به یک جواهر فروشی ، قطعنامۀ 508 را امضاء کنند والخ... دراین میان مشکلی وجود داشت دختر نوپایشان بدلیل فقر فرهنگی پدر ومادر ساعات خوابش مختل بود وتازه خوابیده بود . پس به ناچار نوزاد خفته شان را به مادر من سپردند و رفتند . من تازه از خواب بیدار شده بودم ،ساعت خوابم کاملآً منظم بود ودر آن لحظه به مسائل ذهنی تر مانند اثر پروانه ای(effect butterfly) که به آزمایش احتیاج نداشت فکر می کردم ، ساعتی به همین منوال گذشت تا آنکه نوپای خفته بیدار شد و بهانه ی مادرش را گرفت ، مادرم مرا به خاله بازی وسرگرم کردن او مأمور کرد و رفت تا با صد وشانزدهمین نفر از آشنایانش(ازابتدای روز تا آن لحظه تماس تلفن برقرار کند ودعوای زن وشوهر همسایه و سپردن نوپایشان را خبرندهد بلکه به نقد بکشد . مدتی از زمان من ونوپای همسایه به آشنایی وگفت شنود های ایدئولوژیک گذشت تا آنکه وارد یک مسئلۀ چالش برانگیز شدیم وآن اولین بحران ِ بیگ بنگ ِ زندگی مان بود ،درحین طرح مسئله او از خانه دار بودن مادرش که سبب شده بود نتواند در هیچ آزمایش و فعالیّت اجتماعی شرکت کند بشدّت گله کرد و من هم از بن بست عدد فرد وتوقف پروسۀ اساسمند ام سخن گفتم ومنطق دیالکتیک ِ حاکم بر بحث مان باعث از سر گیری پروسۀاساسمند پژوهشی ام شد که به یمن تماس صدو هفده ام ِ مادرم با پیشرفت مطلولبی ادامه می یافت ... به ناگاه سایه ای بزگ آزمایشگاه کوچک مرا از نور تهی کرد و احساس کردم که تأثیر جاذبۀ زمین برمن ازبین رفته، بله من داشتم پرواز می کردم وسرعت پرواز با عث اعوجاج تصویر اطراف در نظرم شده بود ،دیگر تنها رنگ می دیدم ، رفته رفته شعف پرواز در من به احساس ترس بدل میشد ،ناگهان صدایی قدسی شنیدم که می گفت :پسر بد ، پسر بد . از آنجایی که هر صعودی را سقوطی هست آرام آرام ارتفاع کم کردم تا آنکه به روی کاناپۀ مقابل تلویزیون فرود آمدم ، در تلویزیون زن چاقی جملاتی نامفهوم گفت وچند لحظه بعد موشی بعد از هتک حرمت به گربه ای از دست او گریخت ، در همین اثنا صدای زن همسایه را شنیدم از مادرم تشکر کرد ، وقتی متوجه شد که دختر نوپایش بیدار شده به شدّت ابراز شرمندگی کرد و به همراه کودکش رفت.بعد از آن روز پدر ومادرم در ساعات خاصّی مقابلم می نشستند و همیشه کتابی را با خود همراه داشتند که عکس پیر مرد ریشوی شکاکی بروی آن بود ونامش با "ف" شروع میشد ، حرف هایشان عمدتاَ برایم نامفهوم بود : دهانی / حسّی ، عضلانی ... شناسایی ، تجربۀ دکتر بازی...واین جلسات تا بیگ بنگ بعدی زندگیم ادامه داشت . اخیراََ دختر همسایه مان را پس از بیست ویک سال دیدم ، او که به دلیل تغییر ساعات فقر فرهنگی پدر ومادرش ساعت خواب منظمی دارد برایم تعریف کرد که مدّّتی است در خواب پدرش را به شکل خروس می بیند
بعدالتحریر :از نوشته ی بالا دو نتیجۀ اخلاقی گرفته می شود ، نخست آنکه عدد فردپایان پژوهش است زیرا که فاقد وجاهت دیالکتیک است ودیگر آنکه فقر فرهنگی باعث اختلال قوّۀ تشخیص و عدم درک تفاوت انسان با خروس می شود والخ...
پسر ك ترسيده بود و احساس سرما مي كرد ،آدم ها از مقابل اش مي گذشتند وسواري ها كه نورشان مدام چهره اش را تاريك وروشن مي كرد ، تاريك وروشني كه لحظه لحظه فاصله شان از هم بيشتر مي شد ،ديگرشب شده بود واين پسرك را بيشترمي ترساند ،به همان اندازه كه اين 4 ساعت به كندي گذشته بود ترس به سرعت آمده بود ، درميان اين آمد وشدِ زمان وترس وآدم ها جاي خالي پدر را به شدت احساس مي كرد .
پدر گفته بود زود برمي گردد اما زمان چيز ديگري ميگفت ،خيلي دوست داشت كه پدرش بداند يك جا ايستادن در دل خيابان چه كار زجرآوري است اما بعد با خودش فكر كرد كه يكجا ايستادن هرگز به زجرآوريِ ِ كسي يا عزيزي را در جايي رها ومعطل نهادن نيست اما باز با خودش فكر كرد عزيزي را در ميان راه نهادن هرگز به زجرآوري ِ راه رفتن در سرما آنهم با زخمي كه نبايد ديد شود نيست اما باز فكر كرد با زخمي پنهان از ديده ي ديگران درسرما راه رفتن هرگز به زجرآوري ِ آن نيست كه كسي به پسرش كه دارد در سرما رهايش مي كند بگويد كه:زود ميآيم ...اگر نيامدم عمويت را خواهم فرستاد اما باز هم فكر كرد كه گفتن چنين جمله اي به عزيزي كه دردل تاريكي ِناپايدار شب معطل اش نهاده اي آن هم در حالي كه بايد به راهي بروي بازخمي كه نبايد ديده شود در چنين شب سردي زجر آورتر از آن نيست كه چشمانت مدام دودو بزند وبرگردي تا عزيز رها كرده ات را براي آخرين بار ببيني ، خواست تا دوباره به چيزهاي زجرآورتر وزجرآورتري فكر كند تاكه به زجرآورترين برسد اما وجدانش اجازه نمي دادعمو را كه يك ساعتي بود كه به دنبال او چشم مي گرداند منتظر بگذارد.
/نوزدهم بهمن ماهِ هزار سيصد و هشتادو چهار/ پاسي از شب گذشته به همراه رفقا توی سواری ِ یکی از بچه ها نشسته ايم، دربارة گل هاي پژمردة جارموش حرف ميزنيم فيلم را امروز ديديم البته مٌثله شده اش را شايد باور كردني نباشد ولي از شارون استون فقط نامش باقي مانده بود آن هم درتيتراژ! ولي آنقدر مانده از فيلم كه كفاف حرفهاي توي اتول رابدهد ازهمه چيزحرف ميزنيم از تيتراژ ونامه وكاغذ صورتي ، بازيِ بيل موراي و ... حرفها تمامي ندارد و وقتي هم نمانده ناچاراً ادامة بحث بايد بماند براي فردا چون هيچ كدام نمي خواهيم شب را توي خيابان بخوابيم، توي راه به همه چيز فكر ميكنم ،به فيلم هایی كه بايد بسازم به كتابهایي كه بايد بنويسم به تمام چيزهایي كه به خاطر عشقم به سينما وتئاتر قيد شان رازده ام و و و...
چیزی نمی گذرد که به چهارراه ِ پاسدران میرسم باید از تاکسی پیاده شوم وباقی ِ مسیر را پای پیاده گس کنم خیابان به شکل رعب آوری خلوت است، مدتی است که برف شدیدی باریدن گرفته وزمین راسفید پوش کرده ومن به خیابان فکر می کنم که انگار گرد ِ مرده اش پاشیده اند حتی جای پای ِ یک حیوان دیده نمی شود ، انگار به منطقه ی مرده ای پای گذاشته ام ،جایی در آینده یا گذشته ، در بی زمانی مطلق به هر روی گویی ندایی هی می زندم که از اینجا بروم و من هم به شدت اجابتش می کنم حالا چرا ؟ نمی دانم ، تازه به سرعت پاهایم افزوده ام که ناگهان مرد ِ جوانی در آن طرف ِ چهارراه ظاهر می شود به خودم فحّاشی میکنم وبه چشم هایم که آدم ِ به آن بزرگی را ندیده اند ،با اینکه از دیدنش یکه خورده ام سعی میکنم خیلی طبیعی از کنارش بگذرم امّا چشمم که به زمین میافتد از وحشت غالب تهی می کنم ، نه اشتباه می کنید سم ندارد ، امّا رد ِ پایش روی زمین نیست دارم فحش هایی که را که به خودم حواله کرده بودم، پس می گیرم که باز همان ندا توجیه ام می کند که شاید خیلی وقت است که آنجا ایستاده و رد ِ پایش رفته زیر برف ، دلم می خواهد به ندای درونم بگویم که مگر مترسک است که یکجا خشکش بزند و ردّ پایش برود زیر برف امّا دوباره اجابتش می کنم واین بار برای چه ؟ بازهم نمی دانم ! می خواهم دوباره به سرعت پا هایم بیافزایم که یک سواری آخرین مدل از راه میرسد ، مرا رد می کند ومقابل مرد ِجوان میایستد
برای اینکه به خودم ثابت کنم که جوانک از ما بهتران یا همچون چیزی نبوده برای خودم استدلال می آورم :از ما بهتران را به سواری کاری نیست وتازه اگر هم باشد قطعاً وسع بیشتر از پیکان اش نیست تازه درمیان آنها ماشین آخرین مدل وجود ندارد ناسلامتی جامعه ی آنها یک جامعه ی ِ بی طبقه است ،از استدلال خودم خوشحالم ولی ندای درونم قویّا ً میخواهد که نگاهی به سواری بیاندازم گویا زیبارویی تنها سرنشین سواریست وندای درونم که متوجه این مطلب است می گوید یک نظر حلال است به هرروی سواری وسرنشین اش را ورانداز می کنم که به پری ِ قصّه ها می ماند ناگهان صدایش به گوشم میرسد وهمه ی معادلاتم برهم میخورد ،حرف هایش شبیه حرف های پری ِ قصّه ها نیست بر سر قیمتی بحث می کنند که مرد ِ جوان ویا شاید از ما بهتران ِ عزیز درِازای آن باید خودش رادر اختیار ِ زیباروی شبگرد قرار دهد ، دل آشوبه شده ام ندای درونم می گوید دیدی الاغ جان هردو سرکار بودیم اینها دافند فقط به قول مادربزرگ آخرالزمان شده و دخترها شکل پسرها شده اند وپسرها شکل از ما بهتران !
برمی گردم تا براه خودم بروم و این بار ندای درونم شدیداً موافق است واو هم برحسب اتفاق حالا چرایش را نمیداند ! امّا صدای بسته شدن در ِ ماشین چیزی نیست که به سادگی رهایش کنی سرم را با یک پن ِ شلّاقی می چرخانم تا دور شدن سواری را در لانگ شات تماشا کنم بلکه الهام بخش شود، امّا نه سواری هست ونه جوان از مابهتران ونه رد سواری ! می خواهم فریاد بزنم وفرار کنم که گربه ی پشمالویی به طرفم می آید وباصدایی دو رگه می گوید:
خفه شو برو خونه به چهره اش دقت می کنم شبیه ِ ک. گ. یونگ است