
فردا برای من روز خاصی است ،از معدود روزهایی که دوست دارم سروقت به دانشگاه برسم ،فردا اولین جلسه ی کلاس داستان نویسی را با استاد امیر حسن چهلتن دارم وچون نمی توانم شادی و سرخوشی ام را از این بابت پنهان کنم با نوشتن این پست با شما قسمتش می کنم
سینما تئاتر ادبیات

فردا برای من روز خاصی است ،از معدود روزهایی که دوست دارم سروقت به دانشگاه برسم ،فردا اولین جلسه ی کلاس داستان نویسی را با استاد امیر حسن چهلتن دارم وچون نمی توانم شادی و سرخوشی ام را از این بابت پنهان کنم با نوشتن این پست با شما قسمتش می کنم
– هوا ابری بود وبغض آلود مرد جوان پیشتر بعکس عامه به چشم وطلب باران بقدم زدنی های طولانی می رفت و اگر باران می گرفت زیر لب شعرخوانی می کرد به چنان لطافتی که توگویی ذکر شبی ،آسمان بود، دل او و بارش عشق . رگبار خاطرات وچه عشق های سرخورده و یا در سینه مانده وچه خیابان های یک طرفه ی بی درخت و...و...و...
اما دیگر او را پای رفتن نبود ،واین ایستایی سببی جز از ضعف داشت باران وشعر وعشق دیگر فاقد آن وجاهت وشرافتی بودند که اورا سببی باشند . کنار پنجره ایستاده بود وسعی داشت تا فاصله ی یازده طبقه ایش با زمین را از راهی "بغیر از آسانسور و راه پله کم کند" اما به ناگاه پیش ازرسیدن به هر نوع پاسخی برای معمای "کم کردن فاصله بدون دخالت آسانسور وراه پله" تصیمیم گرفت به عموی عزیز ، آخرین فامیل بازمانده اش ،کسی که گذر ایام ذره ای از ایمان به آرمان هایش در باب جامعه ی بی طبقه نکاسته ، نامه ای بنویسد . بیدرنگ کاغذ وقلمی دست وپا وشروع به نوشتن کرد.
« سلام عموی عزیز داشتم روی فرضیه ای درباب طی کردن مسافت فارغ از مرکب و راه کار می کردم که به ناگاه چهره یتان در نظرم آمد و تصمیم گرفتم ورق پاره ای برایتان قلمی کنم.
می دانید عمو جان در خرابه های آرمان شهر بی طبقه ای که شما درآن سر می کنید ( ومقرر بود انسان درآن تنها دو ساعت در روز کار کند وبیست ودو ساعت بقیه را به لیجر§ بپردازد و شعر بگوید وبنویسد وعشق بورزد و ... ونفس بکشد) تراکم یک مسئله ی اساسیست و آمار وارقام ونشان می دهند که یک جای محاسبات غلط از آب درآمده و به قول بچه های محله ی کشتارگاه (که آن شاعره ی جوانمرگ درباره ی شان گفته: ) که خاک باغچه هاشان هم خونیست وآب حوض هاشان هم خونیست وتخت کفش هاشان هم خونیست... نشد که بشه ، بی طبقه گی باعث کمبود جا برای زیستن شده ، ارسطو علیه الرحمه بر وحدت زمان ،مکان وموضوع تأکید کرده ودر جامعه ی بی طبقه فرد مورد احترامیست بنابراین به میزان کمبود مکان زمان نیز کم است پس کمبود وقت نیز بیداد می کند وبه همان میزان که این دو کم هستند وکمبود شان بیداد می کند موضوع نیز کم است و کمبودش بی داد می کند وهر موضوعی نیاز مند ایده ایست که باتوجه به آن وحدت کذائی در جامعه ی بی طبقه کمبود ایده هم احساس می شود . بله ایده ! ایده ای برای زندگی کردن – نوشتن – خندیدن – گریستن – نفرت – عشق ورزی – دوست داشتن فامیل وبالأ خره رفاقت .
مثالی از علاقه ی مشترک مان می آورم : مشکل سینمای ایران همانطور که می دانید فیلمنامه است و فیلمنامه ی خوب چه می خواهد ؟ معلوم است دیگرموضوع خوب و مضوع خوب به چه نیاز دارد؟ صد البته به ایده وایده هم که با آن وحدت کذا وکذا در ارتباط است ...وباید نتیجه گرفت آنهم از نوع اخلاقی اش که باز هم با آن وحدت ِ ک...
پس فارغ از نتیجه گیری دریغی نیست که ما در این جامعه ی بی طبقه سال به سال همدیگر را نبینیم وصحبتی نکنیم ویا حتی از هم بی خبر بمانیم تنها یک سری نشانه ها ویادها می مانند که البته مادرمرده ها همگی شان سر گشته اند ، امّا چه می شود کرد ، شهرداری حالا حالاها تراکم نخواهد فروخت و به همین ها باید ساخت .
اوه راستی داشت یادم می رفت، شما خوبید ؟ زن عمو چطورند؟ اگر ازاحوالات من بخواهید...»
– قلم را زمین گذاشت چون احوالات خودش را شخصی تر ازآن می دانست که حتی برای فامیلی بنویسد پس به سرعت فکر کردن به معمای خود را از سرگرفت . چند لحظه بعد سایه هایی را بالای سر خودش احساس می کرد او معما را حل کرده بود.