تبليغاتX
سینما همیشه

سینما همیشه

سینما تئاتر ادبیات

یک روز سرد اواخر پائیز بود .پسرک روی پای پدرش نشسته بود

- بابا  اون چیه تو دست ِ آقاهه

- موبایله پسرم

- موبایل چیه؟

- یه جور تلفنه

- تلفن؟

- آره تلفن یادت نمیاد ؟بامامان میری خونه ی رباب خانوم زنگ می زنین به آقاجون؟...

- از سر کوچه ام باآقاجون حرف میزنیم...

 - آره

یعنی هر کی از اینا داره دیگه نمیره خونه ی رباب خانوم؟

 

/راننده ازآیینه اش نگاه تلخی به پسرک وپدرش انداخت وبرای لحظه ای نگاهش با پدر تلاقی کرد ،هردو نگاهشان را از هم دزدیدند

ـ آ...آره

- تو چرا از اینا نداری؟

- ن...ن... ندارم دیگه

- چرا

- آخه گرونه بابا ،پول ندارم دعاکن بابا پول دارشه بخره

- یعنی تا پولدار نشی نمی خری؟

/مرد میانسالی که روی صندلی جلو نشسته بود چشم هایش را بست وسری تکان داد و زنی افاده ای که آنطرف نشسته بود با نگاهی تحقیرآمیز آوایی تولید کرد :چیش... و من عکس گرفتم/

ـ .؟.

/.؟./

.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط سیاوش مقدم   |