
یک روز سرد اواخر پائیز بود .پسرک روی پای پدرش نشسته بود
- بابا اون چیه تو دست ِ آقاهه
- موبایله پسرم
- موبایل چیه؟
- یه جور تلفنه
- تلفن؟
- آره تلفن یادت نمیاد ؟بامامان میری خونه ی رباب خانوم زنگ می زنین به آقاجون؟...
- از سر کوچه ام باآقاجون حرف میزنیم...
- آره
یعنی هر کی از اینا داره دیگه نمیره خونه ی رباب خانوم؟
/راننده ازآیینه اش نگاه تلخی به پسرک وپدرش انداخت وبرای لحظه ای نگاهش با پدر تلاقی کرد ،هردو نگاهشان را از هم دزدیدند
ـ آ...آره
- تو چرا از اینا نداری؟
- ن...ن... ندارم دیگه
- چرا
- آخه گرونه بابا ،پول ندارم دعاکن بابا پول دارشه بخره
- یعنی تا پولدار نشی نمی خری؟
/مرد میانسالی که روی صندلی جلو نشسته بود چشم هایش را بست وسری تکان داد و زنی افاده ای که آنطرف نشسته بود با نگاهی تحقیرآمیز آوایی تولید کرد :چیش... و من عکس گرفتم/
ـ .؟.
/.؟./
.
