این روزها آخرین کلاسهای نمایشنامه نویسی ام را با محمد یعقوبی می گذرانم ؛ که به شدت مفرح و به درد بخور است . روال کلاس تمرین دیالوگ نویسی و خواندن کارها ست و...بخش جذاب اش هم همین دیالوگ نویسی ست.
بعد از این نمونه دیالوگ هایی رو که در این تمرین ها می نویسم و حداقل خودم رو راضی کرده ؛ توی وبلاگ می گذارم.
تمرین ۱
- آخه چرا اینقدر از هم متنفرید؟
ـ نمی دونم...
ـ بالأخره باید یه دلیلی داشته باشه...
ـ آره ، ولی من دنبالش نمی گردم.
ـ برای چی ؟!
ـ چون ممکنه آشتی کنیم ...!
تمرین ۲
ـ بابا چایی می خوری ؟
ـ چی می خوای ؟
ـ می گم چایی می خوری ... چیزی نخواستم که...
ـ اگه چیزی نمی خواستی چایی می ریختی .
ـ خب ، چی می خوام ؟
ـ پول...
ـ آره ، شاید ...ولی پول
ـ به تنهایی کافی نیست...نه ؟
ـ می خوام برم.
ـ قبلاٌ دربارش حرف زدیم.
ـ اون قبل بود. حالا قضیه فرق میکنه .
ـ پس نظرت عوض شده.
ـ تو دروغ گفتی... یه عمر به من دروغ گفتی...
ـ صلاحت همین بود.
ـ یعنی الان کجان ؟
ـ چه اهمیت داره من بزرگت کردم...
تمرین ۳
مرضیه : باید بیست و پنجمین سال ازدواجمون رو جشن بگیریم.
جواد : آره باید ، چهارروز مونده ، نه ؟
مرضیه : دیگه نمی تونی صبرکنی ، نه ؟
جواد : نه ، واقعا تحملم تموم شده...
مرضیه :راستی خواهرم اینام میان..
جواد :جدی ؟ پس ...
مرضیه : پس چی ؟
جواد : باید مساعده بگیرم.
دیالوگ هایی که رنگ آبی شده را استاد خوانده و ما در کلاس ادامه داده ایم.