تبليغاتX
سینما همیشه
سینما همیشه

سینما تئاتر ادبیات

هر بار می خندند لب هایت

من در عبورلحظه های سر خوشی

با تو ؛ای جاوادان لبخند شرم آگین

پروانه هستم باز

و اندر دل این شادکامی های گه گاهی

با بالهای شعله ور در آتش عشق ت

می سوزم و هر بار

با شوق این پندار

که میرسد، روزی دوباره لحظه ی دیدار

باز از میان تل خاکستر

 سر بر می افرازم .

نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 4:16 قبل از ظهر توسط سیاوش مقدم | |

در ایام موفقیت و شادکامی از روزهای سخت و دشوار سخن گفته ام٬ ودر روزگار

سخت و درماندگی از ایام شادی نوشته ام . جوانی ام وارد دوران پیری شده و

سالهای آخر عمر بر معصومیت جوانی سایه افکنده٬ اشعه های خورشید من از لحظه

ی طلوع تا لحظه ی غروب در هم رفته و نظم داستانهایم به هم ریخته ... گهواره ام

گور را به یاد می آورد و گورم گهواره را ٬ رنج هایم لذت شده اند و لذت هایم رنج ٬ و

اینک که آخرین بازبینی خاطرات را به پایان می برم دیگر مطمئن نیستم از ذهنی جوان

بر آمده اند یا ذهن خسته ی پیری آنها را نگاشته است.

 بخشی از مقدمه ی خاطرات مرد مرده نوشته ی شاتوبریان -نقل شده در کتاب اوهام نوشته ی پل استر ترجمه امیر احمدی آریان

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط سیاوش مقدم | |


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط سیاوش مقدم | |
مستند اتاق سفید روز پنجشنبه ساعت 16:15 در برج آزادی و در چهارچوب جشنواره عکس خبری دوربین دات نت به نمایش در می آید ورود برای عموم آزاد است

توضیح : نام فیلم در برنامه به اشتباه اتاق شیشه ای نوشته  شده است  .

 

برنامه جشنواره

نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 3:9 بعد از ظهر توسط سیاوش مقدم | |
 

شام آخر هفتواد در سالن اكبر رادي در دانشگاه سوره اجرا شد


توضیح : علت اینکه اجرای نمایش را از پیش اعلام نکردم . محدودیت تماشاگر سالن بود . امیدوارم شرایط اجرای عموم  برای کار فراهم شود تا از این بابت گلایه ای باقی نماند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط سیاوش مقدم | |
 

داستان

صدای زوزه ی باد

  در

سایت برزخ

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 10:36 بعد از ظهر توسط سیاوش مقدم | |

a short film about killing

 

  ـ نمی دونم چی بگم  جای هر سه شون خالیه  ، پدرم ، ماری و اون... هاه !ماری رو پنج سال پیش توی دهمون دفن کردن .

یه تراکتور اونو زیر گرفت ، توی روستا ( مکث) اون داشت مدرسه ابتدایی رو تموم می کرد .

دوازده ساله بود .بایکی از دوستام  بودم . یه راننده ی تراکتور حسابی مست بودیم (مکث) شراب و ودکا ...

بعد اون از من جدا شد و رفت ماری رو زیر گرفت . اون رو پشت بوته ها ول کرده بود .

یه وقتایی فکر می کنم که اگه نمرده بود شاید از روستا نمی رفتم (مکث) اون ...خواهرم... بود .

سه تا برادر داشتم و یه خواهر ، فقط یه خواهر . اون(مکث)اون توی خانواده م تنها کسی بود که دوستش

داشتم . اونم دوستم داشت.اگه زنده بود همه چی فرق می کرد . اما بعد از اون مجبور شدم روستا رو ترک

کنم .نمی خواستم برم ، شاید اگه مونده بود ...

  -   شاید حالا اینجا نبودی

 - شاید وضعم ... یه جور دیگه می شد .

دیالوگ و تصویر: فیلمی کوتاه درباره ی کشتن ، کریستف کیشلوفسکی

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 1:21 قبل از ظهر توسط سیاوش مقدم | |

San Michele aveva un gallo 

 

               آنجا هم چیزی در انتظار من نیست

               آنجا هم ... ای سرگردانی جاودان

                                         چیزی در انتظار من نیست

               مرا همچنان در خود بفشار ... مرا همچنان در خود بفشار

                                          ***

         ای گریز پایان ناپذیر

 همچنان دستهای جوینده را

از فراز اقیانوس اضطرابها صید کن

و همچنان چشمان مغروق را به درون صدفها بران

                                         ***

این افسانه

( افسانه جزیره گمشده )

امواج اقیانوس بی آرام را بسوی خود میکشد

دیدگان سپید جسدها

بسوی او می گردند

و آن ساحل کوهستانی را

( که افسانه یک واقعیت است )

پرستش می کنند .

                                  ***

ای سرگردانی جاودان

هرگز مباد آنکه مرا ترک کنی

زیرا که تو

و شکنجه هایت

و راستی های رنج آورت

و لذت هایت

تنها گذرگاهی است که مرا به جزیره گمشده

( به آن افسانه واقعیت ها )

رهبری خواهد کرد

                       ***

بگذار همه بدانند که من

ترا، ای سرگردانی بی انتها ،

زیبایی های درد آورت را

 با همه دلهره هایشان ،می پرستم

 و از طپش اضطرابهایت

جزیره گمشده ام را

( آن افسانه واقعیت ها را )

می جویم

بگذار همه بشنوند ..... بگذار همه بدانند .....  

 بنفش تند  بر خاکستری-هوشنگ ایرانی - تهران ۱۳۳۰

عکس همراه: سن میکله خروسی داشت ـ برادران تاویانی -۱۹۷۲

نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 4:26 قبل از ظهر توسط سیاوش مقدم | |

 برای یک سینوزیتی که بر خلاف ظاهرش بدن ضعیفی دارد  پاییز به شکل گلو درد و آنفولانزای فصلی از راه می رسد و همه ی برنامه ها را خراب می کند تازه این اول ماجراست . بعد درد عضلات و پیشانی باعث می شود که سینوزیتی بیچاره که بر حسب اتفاق جنون نوشتن هم دارد نتواند تمرکز کند و مثل مادر مرده ها مدام در رختخواب رسوب کند و با کتاب هایی را که در طول سال نصف کاره رها کرده خودش را شکنجه کند چون به هر حال بالای کتابها پول داده و به هر ترتیب باید وقت را بکشد .

***

این تابستان برای من تابستان خوش یمنی بود هر چند مثل همیشه با سرما خوردگی تمام می شود . آخرین فیلمم اتاق سفید  به جشنواره ی جوان ایرانی  راه پیدا کرد و چند روز دیگر هم در جشنواره ی فیلم مقاومت (انقلاب ودفاع مقدس سابق ) دومین حضور جشنواره ای فیلم رقم می خورد . فیلم البته ربط چندانی به انقلاب ندارد و به زندگی حسین پرتویی عکاسی که به بیماری سندروم قفل شدگی مبتلا ست می پردازد اما او یکی از عکس های مهم انقلاب ۵۷ را گرفته : عکس حضور همافران در مدرسه ی علوی .

از طرف دیگر یکی از فیلمنامه هایم به اسم آسانسور به بخش نهایی مسابقه ی قلم طلایی راه پیدا کرده و از این بابت کم بیش خوشحالم هرچند این اتفاق باید برای فیلمنامه هایی می افتاد که گاه برایشان یکی دو سال وقت می گذاشتم . اما حالا هم که برای یک فیلمنامه دو سه روزه نوشته شده ام شانس دیده شدن پیش آمده کم و بیش خوشحالم .

دست اخر اینکه پاییز امسال را در حالی شروع می کنم که نمایش شام آخر هفتواد با متنی که من نوشته ام احتمالن در هفته اول مهر در دانشگاه سوره اجرا می شود . و احتمال دارد نمایشنامه ی روایت های موازی را که برای پایان نامه ام نوشته ام  برای اجرا در جشنواره تئاتر دانشگاهی تمرین کنم .

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 5:16 قبل از ظهر توسط سیاوش مقدم | |

made_in_china

جنس چینی

 

نمایشنامه ی رادیویی

/صدای ولوله و شلوغی جمعیت رفته رفته کم می شود و جای خود را به صدای گام  های زنی با کفش های پاشنه بلند می دهد . صدای گام ها به تدریج بلند تر می شود. صدای ملودی پیج ایستگاه مترو شنیده می شود. /

صدای متصدی ایستگاه مترو :]از بلند گو با فاصله [ ایستگاه آزادی مسافرین محترم  خواهشمند است  برای تعیین مسیر به تابلو های راهنما توجه فرمائید .

/صدای گام ها ی زن که همچنان شنیده می شود؛ ضرباهنگ تند به خود می گیرد  ./

زن (مریم)]با نفس های به شماره افتاده[ جواد ... بدو دیگه

جواد ]با فاصله [مریم جان ... چت شده... چرا ترمز بریدی ؟

مریم ] نزدیک[ حرف نزن ...بدو.

/صدای قطار که دارد  می ایستد سپس صدای سوت باز شدن در واگن ها/

مریم: بدو... بدو... آقا ببخشید ...اجازه بده ...ا ی...] به دور ـ به جواد نهیب می زند[ جواد یالا بیا ...الان بسته میشه ...پدر جان برو کنا دیگه اه...

پیرمرد : دختر خانم چته ...تا حالا سوارمترو نشدی .

مریم : دختر خانم خودتی ... پیره سگ هیز ...بند کرده به ناموس مردم نمیره کنار.

جواد ]در حالی که نفس نفس میزند سر می رسد[ چیه چی شده مریم ؟

مریم: از این آفتاب لب بوم بپرس ... دو تای بابابزرگ من سن داره ، هیز گیری در میاره .

پیرمرد :چی چی میگی دختر جون !؟

جواد]نزدیک[ای بابا ...آخه این درسته حاجی؟! جای دعای کمیلته سر پیری.(یا: جای دعا خوندنته سر  پیری)

پیرمرد : چی میگی بابا ...شماها واسه خودتون می برین و می دوزین.

جواد : نه ماشاا... شما خودت  خیاط تری

مریم : آره.یه پا زنونه دوز هم هست چشم نزنم ؛ اندازه هارم دقیق دقیق می گیره...

پیرمرد: لعنت بر دل سیاه شیطون... دختر جون اول اونایی که می خوان باید پیاده شن بعد بقیه سوار شن

جواد: این چه دخلی داره

پیرمرد : دخلش ب اینه که این دختر خانوم

مریم ]عصبانی [ با ز گفت دختر خانم !

پیرمرد:خب این سرکار خانوم؛ میخواست سوارشه من گفتم صبر کن اول پیاده بشن

جواد: همین !

پیرمرد: بله

جواد: مریم !؟

مریم: هوم

جواد: چی میگه این

مریم :شنیدی که ...همین هایی که گفت... منتها نمیگه که چه نگاه هیزی می کرد ].پیرمرد زیر لب غرغر می کند[

جواد:  ِا ... ِا...یعنی هیچی نگفته بهت !؟

مریم: هوم ...نوچ... می گفت که چشمشو درمی آوردم ...من از چشماش فهمیدم...

جواد: زن حسابی این بیچاره که عینکش ته استکانیه...ببخش حاجی  مثه اینکه سؤتفاهم شده

پیرمرد: ]در حالی که زیر لب غرغر میکند[برشیطون لعنت

جواد: دیدی چیکار کردی ...پیرمرد بیچاره ناراحت شد رو شو کرد اون ور

مریم : ولم کن ببینم بابا ...بند کیفم پاره شده اعصاب ندارم

جواد: بس که خنگی ؛ بند کیف ات لای در ماشین گیر کرده ، جای اینکه درو وا کنی درش بیاری بندو  می کشی

مریم : چه می دونستم خب، فکر کردم یه خورده ش گیر کرده ]بغض میکند[ کیفم حیف شد

جواد: هیم ...

مریم : فکر می کنی این بندش پیدا شه؟

جواد :اینجا که فکر  نکنم ...

مریم : پس کجا

جواد : اوم...چین... آره تو چین احتمالأ  پیدا  میشه

مریم:حالا چرا چین

جواد : مگه کیفه چینی نیست؟

مریم : نه بابا کیفش خارجیه  از پاساژ سر کوچمون خریدم.

جواد:خب چینم خارجه دیگه.

مریم : میدونم ولی خب، چینی هام مثل خودمون بدبختن ...جنس چینی نه کلاس داره نه کیفیت ...این باهاس مال اون ور آب باشه

جواد :کجا مثلأ ؟

مریم : چه میدونم ...آلمانی ...ایتالیایی ...چیزی .

جواد: تو مثه اینکه سرت تو حساب نیس ...چین الان یه پا ابر قدر ته

مریم: وا !؟

جواد: والا... بازار همه ی دنیا الان دس چینیاس .

مریم : ] ادای جواد را در می آورد[ بازار دنیا الان دس چینیاس ...خبه خبه واسه من ادای مجریای تله ویزیونو در نیار

جواد : چیه این چارکلوم سوادو نمی تونی به ما ببینی ؟ داری دق می کنی هان ؟

مریم : خوب شد فهمیدیم معنی سوادو

جواد : باشه بابا ما بی سواد ...حالا آب دهنتو قورت بده بذار مام  یه نفس راحت بکشیم .

مریم: کم آوردی ها

جواد :آره بابا ما کم آوردیم .

صدای بلندگوی مترو : ایستگاه طرشت

صدای یک دستفروش :]از دور نزدیک می شود[ خانمها ...آقایون محترم من خرج زندگیم رو از این راه در میارم ...خودکار دوازده رنگ درجه یک دارم ...اول رویت بعد خرید ...خوب نگاه کنین خدای نکرده جنس رو بهه تون نندازن... خودکار اصل جاپونه  مد این چاینیس

مریم : اوا جواد چه با حاله

جواد : تو که می گفتی جنس چینی نمی خوای

مریم : حالاشم میگم ...حاضرم جنس افغانی بخرم ولی چینی نه ... اصلا ؛ نمی خوام سر به تن شون باشه ....اینم که میبینی می خوام بخرم اصل جاپونه .

جواد:آره مد این چاینیس

مریم : آقا یه دونه به من بده

فروشنده ] نزدیک [ خواهرم خوب دیدی ؟ بعد  پشیمون نشی

مریم : نه آقا بده من

صدای بلندگوی مترو : ایستگاه  بعد صادقیه

فروشنده : ]پول خودش را می گیرد [ مرسی خواهرم

جواد : ] با تعجب  [ این که داره میگه ایستگاه بعد صادقیه!؟

مریم ] هراسان [ چه می دونم والا ...

جواد :گفتم بهت ؛ ما تهرونو  بلد نیستیم ،با ماشین بریم ها... راحت دربستی می گرفتیم میرفتیم آریا شهر

مریم ]صدایش با فاصله شنیده می شود  [ خاک عالم اشتباه سوار شدیم .حالا چیکار کنیم

پیرمرد: ]نزدیک[ نگفتم دفعه ی اولشه سوار شده ...

موسیقی.

  سیاوش مقدم

خرداد۸۸

نوشته شده در جمعه پانزدهم مرداد 1389ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط سیاوش مقدم | |

PAUL AUSTER 

 اواخر بیست سالگی و اوایل سی سالگی ام ، دوران چند ساله ای را از سر گذراندم که در آن به هر چیزی دست زدم به شکست و ناکامی انجامید . ازدواجم به طلاق رسید ، نویسندگی ام در گل ماند و مشکلات مالی مرا در خود غرق کرد. از کمبود های مقطعی یا سنگ بستن به شکم ادواری حرف نمی زنم ،بلکه از فقدان مدام  ، جانکاه ونفس گیر مالی صحبت می کنم که روحم را تباه ساخت و مرا به وحشتی بی پایان مبتلا کرد .

تقصیر کسی نیست جز خودم . رابطه ی من با پول همیشه مخدوش ، مبهم و مملو از  انگیزه های متناقض ناگهانی بود و داشتم بهای فرار از اتخاذ موضعی شفاف  در برابر این موضوع را می پرداختم . از ابتدا تنها بلند پروازی ام ، نویسنده شدن بود. این را از همان شانزده هفده سالگی ام می دانستم ، هیچ وقت خودم را اغفال نکردم که فکر کنم می توانم از این راه امرار معاش کنم . نویسنده شدن مثل دکتر یا پلیس شدن "  تصمیم شغلی " نیست . بیشتر انتخاب  می شوید تا انتخاب کنید، اگر این واقعیت را بپذیرید که به درد کار دیگری نمی خورید باید برای پیمودن راهی طولانی و سخت که تا آخر عمر ادامه دارد ، خودتان را آماده کنید . مگر آنکه محبوب خدایان از آب در بیابید ( و بدا به حال کسی که روی این مسئله حساب کند ) این کار هیچوقت آنقدر سود ندارد که تأمین تان کند و چناچه فقط بخواهید سقفی بالای سرتان باشد و از گرسنگی نمیرید ، باید رضایت بدهید تا برای پرداخت صورتحساب های تان  به کار دیگری بپردازید .

همه ی اینها را می دانستم ،آماده اش بودم و شکایتی نداشتم . از این جهت به شدت خوش شانس بودم.

به خصوص اینکه اهداف مادی نداشتم و تصور فقیر شدن مرا نمی ترساند . فقط دنبال فرصتی بودم تا کاری را انجام بدهم که حس می کردم جنمش را دارم .

بخور و نمیر : شرح شکست های من - پل استر ترجمه ی مهسا ملک مرزبان – نشر افق1389

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 1:58 قبل از ظهر توسط سیاوش مقدم |
 

 

 

 

شال قرمزی

 

 

 

 

این متن رو توی یکی از روزای نه چندان دلچسب خرداد امسال نوشتم ...یکی از دوستام برای اجرای کلاسی عروسکی ش  متن می خواست و من دو هفته بود که از دستش در میرفتم به هر حال از اونجایی که ما مقدما "نه گفتن " بلد نیستیم ...دست آخر رودربایستی کار دستم داد. توی حیاط دانشگاه سه چهار ساعتی نشستم به نوشتن این متن خسته . به هر حال  با اینکه چفت و بست  درستی  نداره کار اون دوست رو راه انداخت . بعدش هم به خاطر مرض تایپ من ، تایپ شد ... نیم ساعت پیش هم یهو چشمک زد و گفت : منو بذار توی وبلاگت

درکل درسته که متن خوبی نیست اما احتمالن می تونه بچه های ریش دار رو بخندونه( یعنی یه بار که تونسته - توی اجرای کلاسی همون دوست)


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 4:37 قبل از ظهر توسط سیاوش مقدم | |