تبليغاتX
سینما همیشه

سینما همیشه

سینما تئاتر ادبیات

Sophocles 

این روز ها و در طی این مسابقه ی یک نفره که با خودم شروع کرده ام (برای برداشتن چند هندوانه با یک دست ) آنقدر درگیر کارم که رسیدن به امور این وبلاگ برایم سخت شده و این دوره ی سختی احتمالاً تا نوروز ادامه خواهد داشت به همین جهت و در راستای آب بستن و ایجاد پست جدید چاره ای ندارم جز قرار دادن یکی از تکالیف روزمره ام  برای این پست .

تحلیل ِ  سر دستی  ِ نمایشنامه ی ِ  اودیپوس در کولونوس

( oedipus at colonus )

نوشته ی

سوفوکل

Sophocles

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 2:30 قبل از ظهر  توسط سیاوش مقدم   | 

حاصل فعالیت های نوشتاری حقیردرآبانماه دو داستان بود که یکی در شلوغی رفت وآمد مفقود شد ودیگری توسط والده ی گرام(صد البته به سهو ) در کیسه ی زباله به دستان شریف سرایدار سپرده شد تا توازن بازیافت کاغذ در کشور بر هم نخورد، باری پس از  یک سال تلاش بی وقفه انتشارات ...با چاپ پژوهش من درباره ی آب در اساطیر و فرهنگ عامه ی ایران موافقت کرد .امیدوارم به زودی کارهای فنی کتاب به اتمام برسد و در همین وبلاگ خسته ام درباره اش بیشتر بنویسم ،اما فی الحال چکیده ای از فصل پنجم کتاب را در اینجا می آورم 

آب به مثابه عنصري قدسي در تاريخ اديان

 

چنان چه در تاريخ اديان سرك بكشيم آب همواره يا به عنوان عنصري مقدس و يا به شكلي در آنها وجود داشته است و اگر در احكام آن دين نبوده است به گونه اي در تاريخچه ي آن دين و يا روند تاريخي آن و يا در زندگاني پيامبر آن به شكل آيه و نشانه اي نمود پيدا كرده است.اگر به شكل ترتيبي و به نمونه هاي شاخص نظري بيفكنيم:

1.نوح نبي پس از ان كه دين خود را بر مردمانش عرضه كرد و وقعي به آن نگذاردند و در انجام و اقدام به گناه مداومت ورزيدند؛ به فرمان خدا كشتي معروفش را ساخت و از جانور و جاندار هرچه بود جفتي در آن جاي داد و اصحاب مومنش را سوار بر كشتي كرد و در آن هنگامه كه قهر الهي شروع مي شد از تنور خانه اش آب جاري شد و او  دانست كه زمان سوار شدن به كشتي فرا رسيده است و آب سرتاسر كره ي خاك را فرا گرفت و از هر گونه ناپاكي و پلشتي تطهيرش كرد.

2.ابراهيم خليل هاجر را فرمود كه به همراه اسماعيل ذبيح كه كودكي خرد بود از قبيله دور شوند،هاجر سر به اطاعت برداشت و در آن هنگام كه عطش و خستگي بر او چيره گشت در بيابان هاي مكه به فرمان خداوند چشمه اي جوشيد(كه زمزم اش مي ناميم) و او و كودكش را سيراب كرد.

3. چون موسي كليم به دنيا آمد مادرش از بيم فرعون كه فرمان به قتل نوزادان ذكور داده بود به اذن خداوند به نيل اش افكند و آسيه همسر فرعون از آبش بگرفت.بانو پروين اعتصامي در مثنوي لطف حق به زيبايي بيان كرده است:

مادر موسي چو موسي را به نيل    

 در فكند از گفته ي رب جليل    

  خود زساحل كرد با حسرت نگاه          

        گفت كاي فرزند خرد بيگناه            

     گر فراموشت كند لطف خداي              

 چون رهي زين كشتي بي ناخداي      

    گر  نيارد  ايزد  پاكت به ياد                

          آب،خاكت را دهد ناگه به باد              

 وحي آمد كاين چه فكر باطل است                

   رهروي مااينك اندرمنزل است              

پرده ي شك را برانداز از ميان                

     تا ببيني سود كردي يا زيان                   

       ما گرفتيم آنچه را انداختي                          

         دست حق را ديدي و نشناختي                  

درتو تنها عشق و مهر مادريست              

    شيوه ما عدل و بنده پروريست                   

  نيست بازي كار حق خود را مباز                       

    آن چه برديم از تو باز آريم  باز                    

 سطح آب از گاهوارش خوشتر است                          

     دايه اش سيلاب و موجش مادر است ...                           

 و چون موسي به نبوت رسيد به قصد تبليغ دين خداوند به نزد فرعون رفت و فرعون دين او را نپذيرفت ؛ آب مصر به رنگ خون شد و فرزند فرعون بمرد.

 فرعون از در تعقيب موسي و بني اسرائيل در آمد موسي عصاي خود را به آب زد و رود نيل به دو نيم شد؛بني اسرائيل بگذشتند و چون سپاهيان فرعون عزم گذر كردند رود به حال اول برگشت و همگي شان غرق شدند.

4.حضرت عيسي بن مريم به روايتي در كنار چشمه اي و درخت نخلي به دنيا آمد و در ايين مسيحيت غسل تعميد از جايگاهي رفيع برخوردار است.در سرودي سرياني از افراهيم يكي از آباء كليسا ؛ كه در آن روي سخن با عيساي رهايش دهنده(كه بي نطفه از مادر زاييده شده) است؛چنين گفته مي شود" اي ارمغان گرانبها كه با غواص امده اي..... مادر تو دوشيزه ي آب هاست. در قرآن آمده است :

پس مريم به ان پسر بار برداشت و به جاي دور خلوت گزيد.انگاه كه او را درد زاييدن فرا رسيد زير شاخ درخت خرمايي رفت و از شدت حزن و اندوه با خود مي گفت اي كاش من از اين پيش مرده بودم و از صفحه ي عالم به كلي نامم فراموش شده بود. از زير آندرخت فرزندش عيسي او /را ندا كرد كه غمگين مباش كه خداي تو از زير قدم تو چشمه ي ابي را جاري كرد. اي مريم شاخ درخت را حركت ده تا از آن براي تو رطب تازه فرو ريزد.پس از اين رطب تناول كن و از اين چشمه بياشام و چشم خود به عيسي روشن دار هر كس از جنس بشر را كه ببيني با او بگو كه براي خدا نذر روزه ي سكوت كرده ام و با هيچ كس هرگز سخن نخواهم گفت.

5. يحيي پيامبر(فرزند زكريا كه تولدش در پيري والدين خود ايه و نشانه اي از سوي خداوند بود) بندگان خدا را غسل تعميد مي داد و به يحيي تعميد دهنده مشهور است.

6. سليمان نبي هنگامي كه به لقاء حق نزديك مي شد عاصف بن برخيا (وزير خردمندش) را مامور كرد تا انگشتري معروفش را كه بوسيله ي آن جهان را مسخر كرده بود به دريا بيفكند.

7.خضر نبي كه بعضي همان ادريس نبي يا اخنوع مي دانندش و پيامبر زنده است يكي از معجزاتش راه رفتن به روي آب است و البته همه داستان همراهي حضرت موسي با او را مي دانيم كه در همان روايت كودكي را مي كشد ديواري را ويران مي كند و پس از سوراخ كردن كشتي به همراه موسي قدم زنان بر روي آب دور مي شوند.

 .8به موجب اوستا ، توامان يا همزاد مادر زندگی نيايش آب زندگی است . بدان جهت که زرتشت در نگرش انديشه ای خود دريافت که آب به عنوان حامل زندگی، از خاک کم اهميت تر نمی باشد و خاک فقط در مجاورت و با حضور رطوبت است که حمل بر می دارد و ثمر می دهد . رطوبت عنصر سحر آميزی است که خاک را قادر می نمايد تا توليد شکل اوليه همه تظاهرات زندگی به منصه ظهور رساند . بنابر انديشه ها و يادکردهای زرتشت ، رطوبت است که در شکل گرفتن و جوانه زدن و شکفتن دانه ها ( تخم ها ) و در اپرم جانوران نقش داشته و وجود دارد . همين عنصر در جريانهای زيرزمينی ، در جويبارها ، رودخانه ها ، اقيانوس و باران ، شکل دهنده و به ثمر رساننده زندگی گياهی ، جانوری و انسانی است .  

برابر با آنچه که از سرودهای اوستايی درباره نياي (( آب زندگی )) برمی آيد ، جلوه های گوناگون گردش آب در طبيعت توصيف شده است و اين چنين جريانی در مقياسی کوچک تر به گونه گردش خون در ساختمان همه موجودات زنده وجود دارد .

 9. پيامبر اكرم (ص) همواره بر طهارت و لزوم تطهير تاكيد مي نمود و آب به عنوان مايه ي تطهير در اسلام همواره از جايگاه وي‍‍‍ژه اي برخوردار بوده است(كه در جاي خود به تفصيل به آن خواهيم پرداخت) در علل الشرايع باب 312 حديث 1 در ضمن حديث قدسي معراج آمده است:

سپس پروردگار عزوجل فرمود اي محمد دست خود را پيش ببر تا آبي كه از ساق راست عرش من جاريست به تو رسد پس آب فروريخت و من دست راست خود را به آن زدم و از اين رو وضو با دست راست آغاز شد سپس فرمود اي محمد آن آب را بگير و با آن روي خود بشور. و نحوه ي شستن را به حضرتش تعليم داد زيرا تو مي خواهي در حال پاكي به عظمت من نظر كني پس ذراع راست و ذراع چپ را بشوي كه تو مي خواهي با دو دستت كلام من را دريافت كني و نحوه ي شستن را تعليم داد و با باقيمانده ي آب دستانت؛سرت و دو پايت راتا قوزك مسح كن و نحوه ي مسح سر و پا را به او آموخت.

فرمود من مي خواهم سرت را مسح كنم و بر تو مبارك گردانم و اما مسح بر دو پايت براي اين است كه مي خواهم قدمت را به جايي بگذارم كه پيش از تو كسي به آن پا نگذاشته است  .و پس از تو بر آن پا نخواهد گذاشت. « لَّا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ »  يعني : جز مطهران حق دست زدن به چيزهاي مطهر را ندارند .

 بعضي از اهل معرفت گويند كه طهور است كه سر حياتي است كه ان اصل علم است براي مشاهده ي حي و قيوم تعالي.قال تعالي و ما انزلنا من اسمائ ما ان طهورا بالنهيه(فرقان آيه49) بر شما از اسمان اب فرو مي اورم تا تطهير كنيد و پليدي شيطان را از شما بزدايد(انفال  11) از اب هر چيز زنده را آفريديم(انبيا30) به آب نزديك شو همانند آن كه به رحمت خدا نزديك ميشوي(مصباح الشريعه باب7)ابواب وضو

...واین قصه سر دراز دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 4:4 قبل از ظهر  توسط سیاوش مقدم   | 

cheheltan

فردا برای من روز خاصی است ،از معدود روزهایی که دوست دارم سروقت به دانشگاه برسم ،فردا اولین جلسه ی کلاس داستان نویسی را با استاد امیر حسن چهلتن دارم وچون  نمی توانم شادی و سرخوشی ام را از این بابت پنهان کنم با نوشتن این پست با شما قسمتش می کنم 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 11:56 بعد از ظهر  توسط سیاوش مقدم  

هوا ابری بود وبغض آلود مرد جوان پیشتر بعکس عامه به چشم وطلب باران بقدم زدنی های طولانی می رفت و اگر باران می گرفت زیر لب    شعرخوانی می کرد به چنان لطافتی  که توگویی ذکر شبی ،آسمان بود، دل او و بارش عشق . رگبار خاطرات وچه عشق های سرخورده و یا در سینه مانده وچه خیابان های یک طرفه ی بی درخت و...و...و...

اما دیگر او را پای رفتن نبود ،واین ایستایی سببی جز از ضعف داشت باران وشعر وعشق دیگر فاقد آن وجاهت وشرافتی بودند که اورا سببی باشند . کنار پنجره ایستاده بود وسعی داشت تا فاصله ی یازده طبقه ایش با زمین را از راهی "بغیر از آسانسور و راه پله کم کند" اما به ناگاه پیش ازرسیدن به هر نوع پاسخی برای معمای "کم کردن فاصله بدون دخالت آسانسور وراه پله"  تصیمیم گرفت به عموی عزیز ، آخرین فامیل بازمانده اش ،کسی که گذر ایام ذره ای از ایمان به آرمان هایش در باب جامعه ی  بی طبقه نکاسته ، نامه ای بنویسد . بیدرنگ کاغذ وقلمی دست وپا  وشروع به نوشتن کرد.

« سلام عموی عزیز داشتم  روی فرضیه ای درباب طی کردن مسافت فارغ از مرکب و راه  کار می کردم  که به ناگاه چهره یتان در نظرم آمد  و تصمیم  گرفتم  ورق پاره ای برایتان قلمی کنم.

 می دانید عمو جان در خرابه های آرمان شهر بی طبقه ای که شما درآن سر می کنید ( ومقرر بود انسان درآن تنها دو ساعت در روز کار کند وبیست ودو ساعت بقیه را به لیجر§ بپردازد و شعر بگوید وبنویسد وعشق بورزد و ... ونفس بکشد) تراکم یک مسئله ی اساسیست و آمار وارقام ونشان می دهند که یک جای محاسبات غلط از آب درآمده و به قول بچه های محله ی کشتارگاه  (که آن شاعره ی جوانمرگ درباره ی  شان گفته: ) که خاک باغچه هاشان هم خونیست وآب حوض هاشان هم خونیست وتخت کفش هاشان هم خونیست... نشد که بشه ،      بی طبقه گی باعث کمبود جا برای زیستن شده ، ارسطو علیه الرحمه بر وحدت زمان ،مکان وموضوع تأکید  کرده ودر جامعه ی بی طبقه فرد مورد احترامیست بنابراین به میزان کمبود مکان زمان نیز کم است  پس کمبود وقت نیز بیداد می کند وبه همان میزان که این دو کم هستند وکمبود شان بیداد می کند موضوع نیز کم است و کمبودش بی داد می کند  وهر موضوعی نیاز مند ایده ایست که باتوجه به آن وحدت کذائی در جامعه ی بی طبقه کمبود ایده هم احساس می شود . بله ایده ! ایده ای برای زندگی کردن – نوشتن – خندیدن – گریستن – نفرت – عشق ورزی  دوست داشتن فامیل وبالأ خره رفاقت .

مثالی از علاقه ی مشترک مان می آورم : مشکل سینمای ایران همانطور که می دانید فیلمنامه است و فیلمنامه ی خوب چه می خواهد ؟ معلوم است دیگرموضوع خوب و مضوع خوب به چه نیاز دارد؟ صد البته به ایده وایده هم که با آن وحدت کذا وکذا در ارتباط است ...وباید نتیجه گرفت آنهم از نوع اخلاقی اش که باز هم با آن وحدت ِ ک...

پس فارغ از نتیجه گیری دریغی نیست که ما در این جامعه ی بی طبقه سال به سال همدیگر را نبینیم وصحبتی نکنیم ویا حتی از هم بی خبر بمانیم تنها یک سری نشانه ها ویادها می مانند که البته مادرمرده ها همگی شان سر گشته اند ، امّا چه می شود کرد ، شهرداری حالا حالاها تراکم نخواهد فروخت و به همین ها باید ساخت .

اوه راستی داشت یادم می رفت، شما خوبید ؟ زن عمو چطورند؟ اگر ازاحوالات من بخواهید...»

– قلم را زمین گذاشت چون احوالات خودش را شخصی تر ازآن می دانست که حتی برای فامیلی بنویسد پس به سرعت فکر کردن به معمای خود را از سرگرفت . چند لحظه بعد سایه هایی را بالای سر خودش احساس می کرد او معما را حل کرده بود.



§ leisure: تن آسائی،فرصت ، مجال ، وقت کافی، فراغت

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط سیاوش مقدم   | 

هنوز نمی دونم چرا برای این پست چرندیات زیر رو انتخاب کردم اما میخوام غلط هاش رو به احساس پشتش ببخشید 

 

از روز های   رفته بی  آه ِ نای و افسوس

بگذر مپرس از راه که خاکی است یا شوس

از سنگ و خار ِ در راه زخمی بگیر در پای

تا راوی دلیران گردی چو شاعر ِ طوس

***

سحر از عشق تو بیتاب گشتم

نماز عشق بردم خواب گشتم

حریم  عشق تو گرم و دل انگیز

من اما شمع بودم آب گشتم

***

منظور من از عشق تو این بی خبری بود

بیداری  شب، خواب به وقت سحری بود

بسته  است زبان ورد زبان همه مردم

این است که این عاشق عجب ساده سری بود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 1:46 قبل از ظهر  توسط سیاوش مقدم   |